تبليغاتX
بای

آنان که سبز را به سر دار می برند

با قاصدان سبز طبیعت چه می کنند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 21:56 توسط نری جون! |

برشما باد خواندن "بال های شکسته"  از جبران جلیل جبران

توصیه می کنم این کتاب رو یه شب که خواب از سرتون رفته در فاصله ی ساعت ۲ تا ۳ نیمه شب بخوونین چون اون موقع خیلی بیشتر می چسبه و می خواین تو وبلاگتون به بقیه هم توصیه اش کنین ولی اگه بذارین صبح شه شاید اون حلاوت شبانه ش رو از دست بده.

یه نکته ی دیگه هم برا خوندن این کتاب خیلی مهمه : علت بی خوابی در آن شب!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 15:47 توسط نری جون! |

یکی از شیرینی های زندگی هضم کردن واقعیت های تلخه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 15:46 توسط نری جون! |

پیش نوشت:

۱- این وبلاگ تا پایان امسال به روز می شود.

۲- این نوشته واکنشی است به نوشته ی تازه ی زاده ی کویر  :

دختر و پسر عاشق و معشوق اند. با هم عروسی می کنند. فرزندی می آورند. مرد معتاد از کار درمی آید. هرویینی. از آن ها که رهاشان کنی باید از گوشه ی خیابان جمع شوند. از آن ها که اگر در خانه ی همسایه چیزی گم شود همه ی نگاه ها متوجه اوست. از آن ها که اگر بخواهی ترکش کنی حتی بیدادگاه های ایران هم به نفع تو حکم می دهند. از آن ها که...

دور بری ها همه می گویند جدا شو و رها کن خودت را. می گوید نه.

نمی گوید به خاطر فرزندم که بی پدر نباشد؛ او مردش را فقط  پدر فرزندش نمی بیند. می داند که اینچنین بودنی در کنار فرزندش جز فلاکت نیست.

نمی گوید به خاطر خودم که مطلقه نمانم و سایه ی مردی بالای سرم باشد؛ او مردش را سایه نمی داند «هم سر»ان چگونه می توانند بر هم سایه افکنند؟

نمی گوید به خاطر ...

می گوید به خاطر دلم. دوستش دارم.

 و در مردش چیزی می بیند فراتر از پدر و همسری معتاد که اعتیادش را «باید» به خاطر پدر و سایه بودنش تحمل کرد .

او مردش را انسانی دوست داشتنی می بیند که «می توان» برای اعتیادش کاری کرد.

برای اعتیادش کاری می کند.

 کار می کند. نان می آورد.

 مردش را ترک نمی کند. ترک می دهد. موفق نمی شود. دوباره. سه باره. و ...

واما مرد پس از سال ها؛

 پاک می شود. کار می کند .نان می آورد. فرزندش را به دانشگاه می فرستد.

زنش را فرشته خطاب می کند؛ فرشته ی نجات

 تولدش(سالگرد پاک شدنش) را برایش جشن می گیرند.

سه ساله که می شود راهنمای دیگر معتادها می شود.

چندی بعد

 در حالی که چندین معتاد را راهنما و خانواده هاشان را سرپرست است، بیمار می شود. سرطان او را از پا در میآورد.

 در مراسم تدفینش خیابان پر است از جمعیت. از خانواده هایی که او  معتاد پاک شده شان را راهنما بوده.

 همان خیابانی که روزی ممکن بود پیکر بی جانش را از کنارش جمع کنند...

***

باخود می گویم:

 زن می سوزد و می سازد.

می سوزد

                 در حرارت عشق

و می سازد 

                زندگی اش را، مردش را ، مملکتش را و صد البته خودش را

 و می دانم که کار عشق است. زن و مرد ندارد.


پ.ن:بعد از خوندن نظر ساسان بر این نوشته، بخشی از نظرم رو به نوشته ی زاده ی کویر می آورم:

چه قدر زن عاشق در ایران کم دیده ام. چه قدر عاشقی چیز کمیابی است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 19:27 توسط نری جون! |

گفتن اسم وبلاگت رو عوض کن

ای به چشم!

از قیل و قال «سایبری» حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت خویشِ real کنم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 11:49 توسط نری جون! |

- یه جای کار می لنگه! یه چیزی اون جور که باید باشه نیست  

آهان!! خودشه.  پلیس!

پلیس مشکل پیدا کرده !! اون جور که باید باشه نیست!

باید تغییر کنه

- به! پس شما هم موافقین که باید عملکرد پلیس تغییر کنه

- راستش اون در حد تخصص من نیست آخه می دونی هر کسی تو تخصص خودش باید «احساس مسوولیت» کنه.

من احساس کردم یه جای کار پلیس می لنگه یه جورایی مث «بیگانه» ها شده

من فقط می تونم اسم پلیس رو تغییر بدم «پلیس» یه واژه بیگانه است باید پارسی شه

-

- پاسور چه طوره؟    نه !، اینم از نظر  املایی- شرعی مشکل داره       

پس همون پلیس خودمون رو بچسبیم .(منظور ایشون همون «پلیس بیگانه» است اصطلاحا از واژه ی «خود» استفاده کردن)

***

آقای فرهنگستان زبان!

«برادر پاسدار» زبان پارسی !

1-      اگه یه نمه دقت می کردی می فهمیدی که پلیس خیلی وقته پارسی شده!

2-      حالا که دور دور اسم گذاشتنه واسه اون «پلیسای شخصی» هم یه اسم می ذاشتی که «گمنام» نمونن. من یه پیشنهاد دارم: پلیس رو که گذاشتی «پاس ور» اونا روا می ذاشتی «پارس گر» !

3-      حالا که پلیس «پلیس» مونده اونا رو بد نیست بذاری  «پالیس»  !

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 6:4 توسط نری جون! |

نوشته بود :

-  تقریبا عاشق ام.

 

-  آه ،

   که چقدر ،

   انسانِ معاصر ،

   از نسبیتِ مفاهیم ،

   رنج می برد.

نوشتم:

ذره ذره عاشق شدم

وه،

که چه قدر،

انسان معاصر،

از کوانتومی بودن مفاهیم،

لذت می برد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 14:11 توسط نری جون! |

دوستم از فرنگستون: مشکلم برگشته. اینجا بدون نسخه دارو نمیدن. مجبورم برم دکتر. اصطلاحات پزشکی رو نمی دونم. کمکم می کنی؟

من:حتما! مشکلت چیه؟

- ...

-...

- یه مشکل دیگه هم دارم

- می ترسم بخواد معاینه کنه. موندم چه جوری حالیش کنم هنوز virgin ام.


خرفهم نوشت:  Her last problem was a matter of cultural difference but not lingual

تذکر نوشت: منظور از فرنگستون اروپا بود بیخودی ذهنتون رو به سمت آمریکای شمالی نبرین

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 15:29 توسط نری جون! |

                                     نه فرشتگانی فراخ بال

                                    که فراخ گوش...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 18:4 توسط نری جون! |

چند روزی که در این مرحله فرصت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 20:26 توسط نری جون! |

11 سپتامبر به هلوکاست پیوست 
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 10:0 توسط نری جون! |

بکارید! 

        روزی سبز خواهد شد

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 14:41 توسط نری جون! |

تو،

      زنی

و زن یعنی زیبایی

مانده بودم ،

کدام زیبایی در توست؟

                      ــــــــــــــــــــ

اورکا! اورکا!*

یافتم!

چه یکرنگی زیبایی است

میان ظاهر و باطنت

آن گاه که سر تا پا

یکپارچه

«سیاه» پوش می شوی

                                خواهر کماندوی من!

 

* : خیالت جمع! از پسِ این کشف ارشمیدسی، برهنه بیرون نزدم.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 2:19 توسط نری جون! |

 در واپسین نگاه متبسمت، خدا را دیدم که می گفت:

و وضعنا عنک وزرک

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 5:26 توسط نری جون! |

 بعضی ها فک می کنن «عشق مجازی» یعنی عشق در دنیای مجازی

کلیدواژه: وفلاو!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 5:9 توسط نری جون! |

میگم چطوره از این به بعد، به جای «اینترنت» بگیم «فیلترنت»

نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 0:12 توسط نری جون! |

 

بسی خوشمان آمد از زاده ی کویر

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 20:0 توسط نری جون! |

اگه فک می کنین اشکتون دم مشکتون نیست، بیاین اینجا .

.

.

.

پ.ن: ... و سلاحه البکاء

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 13:23 توسط نری جون! |

نخواستن از برای توانستن يعنی قدرت پرهیز !

 جمله بالا رو یه جا دیدم و یاد جملات خودم افتادم:

"می گویند خواستن توانستن است اما در نظر من زیباترین توانمندی آدمی در نخواستن تجلی می کند، هرچند آن جا نیز باید «بخواهی» که نخواهی چونان بایزید."

این ها رو وقتی نوشتم که خواستم دیگر نخواهمش و توانستم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 4:16 توسط نری جون! |

با خودم می گم اگه مرد بودم چه قدر بهم برمی خورد یه خانم موقع نشستن تو تاکسی کیفش رو بین من و خودش حایل می کرد.

بعد با خودم می گم اگه مرد بودم، این قدر مرد بودم که موقع نشستن تو تاکسی جا رو برا یه دختر ۴۰ کیلویی تنگ نکنم.

 ناگفته نماند در دفعاتی انگشت شمار مجبور به استفاده از کیف نبوده ام.

نتیجه گیری (غیر) اخلاقی: تعداد مردان handsome سرزمین من انگشت شمار است

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 19:55 توسط نری جون! |