روزالیند
خاله! باید در مورد زندگی یه دانشمند بنویسیم، مهم نیست ایرانی باشه یا خارجی.
داشتم با حس وطن پرستی به ابن سینا فک می کردم و بعد با حس،به گفته ی وـ اـ ف، فمنیستی به ماری کوری، که گفت:
خاله اون خانمه بود تو وبلاگت در موردش نوشته بودی...
روزالیند فرانکلین رو میگفت.
شروع کردم زندگی نامه ش رو براش گفتن . اینا حرفایی بود که تحویلم داده شد:
وا! چه پررو! عکسایی رو که اون گرفته، برداشتن بدون این که بهش بگن!![]()
چی؟ بدون اینکه اسمی از روزالیند ببرن مقاله شون رو چاپ کردن؟![]()
دزدی کردن، جایزه نوبل هم بهشون دادن! این دیگه خییییلی زووووووره!!!![]()
![]()
وااای !! دیگه نگو خاله نرگس! جایزه رو اونا گرفتن سرطان رو این!!!![]()
![]()
جیغش که رسما در اومده بوده اشکش کم کم داشت در میومد گفت:
مگه دستم به این واتسون و کریک نرسه![]()
راستی خاله تو اگه بودی چه کار میکردی؟
راستش موندم چی بگم![]()
شاید میرفتم آکادمی سوید و می گفتم:
عکس منو دزدیدن دارن باهاش پز میدن!