داشتم بهش فک می کردم......
........
مدت ها بود همه چی تموم شده بود،همه ی اون چیزایی که هیچ وقت شروع نشدن!
خودشو برا همیشه از من قایم کرده بود مث یه کبک که سرشو می کنه تو برف تا نبیننش!
ولی من میدیدمش، چون نگاش می کردم. می خاستم نگاش نکنم تا نبینمش ولی....
یه بار بهش گفتم سرتو بیار بیرون گوش نکرد منم بی خیال شدم. نه بی خیال خودش، بی خیال دوباره گفتن. آخه من اصولا از التماس خوشم نمیاد!
داشتم بهش فک می کردم..............
یه دفه سرشو اورد بیرون
از هیجان نزدیک بود (و هست!) که دلم پاره بشه!
می خواستم بگم :سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
می خواستم بگم :
می خواستم بگم :
می خواستم بگم :...
اصلا چیزی نمی خواستم بگم، فقط می خواستم بگم.
نگفتم.
غرور و دیگر هیچ.
سرشو دوباره کرد تو برف
شاید فک کرد من نگاش نمی کنم.
شاید دلش تو غربت گرفته بود و فقط دنبال یه همزبون می گشته
شاید اشتباهی دستش اومده رو اسم من
شاید اصلا من بد دیدم و اون یه کبک دیگه بوده
شما بودین چه کار می کردین؟
اگه تو غربت دلش گرفته ایشالا زودتر باز شه
اگه اشتباهی دستش اومده رو اسم من فقط می تونم بگم به قول اخوان :
چه اشتباهی اوووووه!(شعرش رو بخوون جالبه)
اگه اصلا من بد دیدم و یه کبک دیگه بوده ، دوباره برگردید به خط بالا!!!
این لینک رو براش می فرستم
برا اونی که فقط یه بار....و با قطار...
به امید خدا